وقتی که تو نیستی

وقتی که تو نیستی
من حزن هزار آسمان بی اردی‌بهشت را
گریه می‌کنم.

فنجانی قهوه در سایه‌های پسین،
عاشق‌شدن در دی‌ماه،
مردن به وقت شهریور.


وقتی که تو نیستی
هزار کودک گمشده در نهان من
لای‌لای مادرانه‌ی ترا می‌طلبند.

با تو تا آخر دنیا خواهم آمد

می‌ترسم، مضطربم
و با آن که می‌ترسم و مضطربم
باز با تو تا آخرِ دنیا هستم
می‌آیم کنار گفتگویی ساده
تمام رویاهایت را بیدار می‌کنم
و آهسته زیر لب می‌گویم
برایت آب آورده‌ام، تشنه نیستی؟
فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.
تو پیش‌بینی کرده بودی که باد نمی‌آید
با این همه … دیروز
پی صدائی ساده که گفته بود بیا، رفتم،
تمام رازِ سفر فقط خوابِ یک ستاره بود!

خسته‌ام ری‌را!
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خواب‌هامان را برای بابونه‌های درّه‌ای دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم،
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند ری‌را،
نه کِرمِ شبتاب و نه کژدمِ زرد.

سید علی صالحی

قول دادم

قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم

فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!

حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!

من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم
که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم

امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم

گر تفنگی برسانند به من، نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!

زهرا شعبانی

مادر

دست کم نگیر مرا

که به راه مادر

خط و راه منم

از خواب خاطره ها

تا ماه خواهم رفت

و دور مانده گان از راه

که به تماشای تنها مانده گان می آیند

نمی دانند

من پی کدام رُخسار بی فراموش

که معنای تمام دوستت دارم است

مات یک وای حیرت دیدارم

شهین نعمتی

چراغ

می دانید که فهم حسرت آب

خود

سرآغاز تشنگی ست،

و ما

اینجا

خیلی دیر به صرافت باران افتاده ایم.

پس همین جا

پیش من بمانید،

بیرون

هوا سرد است.

در این فاصله

بسیاری از ما

آن سوی دیوارها مرده اند.

راه دیگری نمانده است

ما باید خودمان

از خانه

چراغ می آوردیم که نیاوردیم.

چاره چیست جز احترام آب،

جز استعانت از علاقه به آدمی.

اینجا مدت هاست

خلاف پیش بینی باران

پیاله های ما را از ما گرفته

از همان بالای بام

بر سنگفرش کوچه شکسته اند.

سید علی صالحی

پروانه

پروانه پشت پیله اش حس کرد راهی هست و رفت
شاید به راه بسته هم باید امیدی بست و رفت
شب از درون می پوسد و با یک تلنگر میرود
دستان ما در بند هم دور از تصور میرود
حتی عبور از عشق هم رو به رهایی سخت نیست
بی ذوق آزادی کسی با عشق هم خوشبخت نیست
چله به چله عشق را از غم به شادی میبریم
حق خود از لبخند را با اشک با خون میخریم

افشین یداللهی

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟

تو با قلب ویرانه من چه کردی؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی
در ابریشم عادت آسوده بودم…
تو با بال پروانه ی من چه کردی؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم…
خمار است میخانه ی من…چه کردی؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم؟
تو با حسرت شانه ی من چه کردی؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی…
سفر کرده ، باخانه ی من چه کردی؟
جهان من از گریه ات خیس باران…
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی؟

افشین یدالهی

مادر

یک انسان تا زمانی که مادر دارد فقیر نیست

آبراهام لینکلن

لشکر برف

به هوا درنگر که لشکر برف

چون کند اندر او همی پرواز

راست همچون کبوتران سپید

راه گم‌کردگان ز هیبتِ باز

آغاجي بخاري

دلم گرفته

دلم گرفته پدر!

برایم بهار بفرست…

زشهر کودکی ام یادگار بفرست

دلم گرفته مادر!روزگار با من نیست…

دعای خیر وصدای دوتار بفرست

اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار

برای کودک خود "قرار " بفرست

غم از ستاره تهی کرد آسمانم را…

کمی ستاره دنباله دار بفرست

به اعتبار گذشته دو خوشه لبخند

در این زمانه بی اعتبار بفرست

تمام روز و شب من پر از زمستان است

دلم گرفته برایم بهار بفرست…

فروغ فرخزاد

برف

برف بیاید

پایمان روی برف لیز بخورد

اصلا زمین بخوریم

مهم نیست...

مهم برفی است که می آید و نمی ماند...

شهین نعمتی

امید

امید از حق نباید بریدن که اِنَّهُ لَا یَیْأَسُ مِن رَّوْحِ اللَّهِ

امید سَرِ راهِ ایمنی است، اگر در راه نمی‌روی، باری سَرِ راه را نِگه دار

مگو که کژی‌ها کردم، تو راستی را پیش گیر، هیچ کژی نمانَد

راستی همچون عصای موسی است، آن کژی‌ها همچون سِحرهاست، چون راستی بیاید همه را بخورد؛

اگر بدی کرده‌ای با خود کرده‌ای، جفای تو با وی کجا رسد؟

مُرغی که بر آن کوه نِشَست و بَرخاست

بِنگَر که در آن کوه چه اَفزود و چه کاست

چون راست شوی آن همه نمانَد، امید را زنهار مَبُر.

بخشی از آیۀ ۸۷ سورۀ یوسف: جز خدانشناسان کسی از رحمت الهی نومید نمی‌گردد.

فیه ما فیه مولانا

شوق برگ و بار

درختان را هنوز ای برف ! شوق برگ و باری هست

زمستان گرچه طولانی ست،آخر نوبهاری هست

فاضل نظری

برف

کاري بايد کرد
دير مي‌شود
کاري بايد کرد
برف
راه را پوشانده است
باد مثل هميشه نيست
تا هوا روشن است
بايد از اين ظلمت بيهوده بگذريم
دارد دير مي‌شود
من خواب ديده‌ام
تعلل
سرآغاز تاريکي مطلق است

سیدعلی صالحی