پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند

پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند
تقویم‌ها روز مبادا را نمی‌فهمند
دریا برای مردم صحرانشین دریاست
ساحل‌نشینان قدر دریا را نمی‌فهمند
مثل همه، ما هم خیال زندگی داریم
اما نمی‌دانم چرا ما را نمی‌فهمند
هر روز سیبی در مسیر آب می‌آید
دیگر نیا این شهر معنا را نمی‌فهمند
این مردمان مانند اهل کوفه می‌مانند
اندازه یک چاه مولا را نمی‌فهمند
اینجا سه سال پیش دستِ دارمان دادند
این قوم، درد اینجاست؛ اینجا را نمی‌فهمند
فرسنگ‌ها از قیل و قال عاشقی دورند
هند و سمرقند و بخارا را نمی‌فهمند
چاقو به‌دست مردم هشیار افتاده
دیدار یوسف با زلیخا را نمی‌فهمند
از روز اول با تو در پرواز دانستم
پروانه‌ها در پیله دنیا را نمی‌فهمند

فرامرز عرب عامری

معجزه

معجزات وقتی اتفاق می‌افتد

که تو برای آرزوهایت

بیشتر از ترس‌هایت،

انرژی بفرستی.

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه ای بودم ز اول بر زمین افتاده خوار
راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

ز آمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر
گوئیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم

نه ، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش قدم در نِه ، اگر با دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می بایست بود و کور گشت
این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی
تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم


عطار نیشابوری