جای تو خالی

دل میرود از دست عیان جای تو خالی
ای بی خبر از درد نهان جای تو خالی


آفت زده دل همت فریاد ندارد
سردار سکوت است زبان جای تو خالی


بر مسند آشوب کمین کرده خیالی
ای آتش آشوب گران جای تو خالی


با کفر کمانش به گمان کافر افکار
ایمان مرا کرده نشان جای تو خالی


زان پیر شرابی که فشاندی به لبم دوش
امروز دلم گشته جوان جای تو خالی


من ماندم و پرسوخته پروانه و بلبل
در حلقه ی دلسوختگان جای تو خالی


از شوق سفر نیست که آذر شده در راه
کس نیست بگوید که بمان جای تو خالی

حمیدرضا آذرنگ

خانه ام آتش گرفته است

خانه ام آتش گرفته است، آتشی جان سوز
هرطرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را ، تارشان با پود
من به هر سو میدوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ،ای فریاد

خانه ام آتش گرفته است، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من بستم به خون دل
برسرو چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل

وای برمن سوزد وسوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها، روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد، دشمنانم
موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان، نازل
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد


وای بر من، همچنان میسوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر وایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ‌به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند، که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده برجا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر برمی کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بی دادگر بنیاد
می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد

مهدی اخوان ثالث

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد  پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

مولانا

مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند رفت و این آشیانه خالی ماند

شبم از بی‌ستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستاره‌ی دور

آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت

بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ

مرغ شب‌خوان که با دلم می‌خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی‌برگشت…

ابتهاج

درد، بلا و بی‌کسی‌های تو از من

دستت را به من بده
نترس!
با هم خواهیم پَرید

من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوته‌هایی که باران پَرَست

امید و علاقه‌ی من از تو ،
اندوه و اضطرابِ تو از من

واژه‌ها، کتاب‌ها و ترانه‌های من از تو،
سکوت، هراس و تنهایی تو از من

حضور، حیات و حوصله‌ی من از تو،
تَراخُم‌، تشنگی و کسالتِ تو از من

هلهله، حروف، هر چه هستِ من از تو،
درد، بلا و بی‌کسی‌های تو از من

سید علی صالحی