سپردن
شنبه روز بدی بود
انگار هزار غم غروب جمعه را زیر دامنش پنهان کرده بود و یکباره
غم همه جا پاشیده شد...
شنبه روز بدی بود
انگار هزار غم غروب جمعه را زیر دامنش پنهان کرده بود و یکباره
غم همه جا پاشیده شد...
طفل پاورچین پاورچین
دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم
رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر
سهراب سپهری
از حوالی همین روزهای کند بیخود طولانی میگذریم
و باد فقط بر سر شاخه های شکسته می وزد
ما اشتباه میکنیم که از چراغ انتظار شکستن داریم
شب...سرانجام خودش میشکند!
متاسفانه اطراف ما
پر از آدمیانی ست
که از سر احتیاط و به تاخیر
از دانایی سکوت سخن می گویند.
حالا سالهاست
که ما از حوالی انتظار
خواب یک روز خوش را
از شب شکسته می پرسیم.
راستی این همه چرت و پرت عجیب قشنگ
با ما چه نسبتی، چه ربطی، چه حرفی دارند ؟
خدا شاهد است
یک شب از این همه دریا ... را که من گریسته ام
شما یکی دقیقه ی آن را نیز
تحمل نخواهید کرد.
اووف از این روزهای کند طولانی...!
«سید علی صالحی»
کجای کاری ... چکاوکِ غمگين
در هير و ويرِ صحبتِ خرداد و خيالِ آسمان بودی
که پاييزِ پير آمد و دامنه را درو کرد و رفت.
"من سرگرم همين سايهروشنِ راه بودم
داشتم دنبالِ گهوارهی انار و
آواز اردیبهشتِ گُمشده میگشتم
حواسم نبود
سرم بالای ستاره بود که ديدم شب است
ديدم آسمان پيدا نيست
پس کی آذر آمد و دی از دامنه گذشت؟!"
ديگر دير است پرندهی پَربُريده به باد
اَبر آمده در عزای آسمان ما
دارد گريه میکند
من غمگينِ همين قاصدکهای بارانیام
که نمیپرسند
پس نشانی مسافرانِ شما از چه بابت است؟!
سنگين و بیسوال میوزد اين اضطرابِ مدام،
نه دی، نه آذر، نه اردیبهشت
حتی بادهای خبرچينِ خسته هم نمیدانند
ما چه بوديم
چه گفتيم
چه کشيديم!
"من هم خودم يادم رفته است
مرغکِ شاخسارِ کدام صنوبر شکسته بودهام
ديگر نمیتوانم اين ترانه، اين تلخاب
اين گريههای ترسْخورده ... حتی!
من برهنهام
من هرگز اهل رفتن از اين زادرودِ بیرويا نبودهام."
چقدر همين گوشهی آشنا خوب است
چقدر صبوری، سادگی، سکوت!
برگرديم به همان هير و ويرِ خرداد وُ
خيالِ آسمانِ آن بالا ...
ما میمانيم
چکاوکِ پَربُريده به باد!
سال به سال
هر سال
صحبت از نفت و چراغ و سپیدهدم است
صحبت از سفره گشودنِ صبح است
صحبت از علاقه عجیبی به اسمِ عدالت است،
اما پردهها تاریک
پدرها خسته
سفرهها خالی....
سید علی صالحی
این مردم
گاهی در تنهاییِ خود
از تشنگی سخن میگویند،
نگراناند
حق دارند.
این مردم
گاهی در ازدحامِ جهان
از قیامِ آب سخن میگویند،
نگراناند
حق دارند.
این مردم
گاهی در اندوهِ آدمی
از بارشِ نیزه و از گلوی بریده سخن میگویند
نگراناند
حق دارند.
حق دارند از تَحَکُم بیدلیلِ کلمات بترسند،
حق دارند از کیفرِ بیهودهٔ خستگی بترسند.
آنها برای اثباتِ صبوریِ خویش
نیازی به سوگندِ صبح و
صحیفهٔ نینوا ندارند،
غریبانا...تو بگو!
این مردم خسته
چرا از همین مردمِ خسته میترسند!؟
سید علی صالحی