کجای کاری ... چکاوکِ غمگين
در هير و ويرِ صحبتِ خرداد و خيالِ آسمان بودی
که پاييزِ پير آمد و دامنه را درو کرد و رفت.

"من سرگرم همين سايه‌روشنِ راه بودم
داشتم دنبالِ گهواره‌ی انار و
آواز اردی‌بهشتِ گُم‌شده می‌گشتم
حواسم نبود
سرم بالای ستاره بود که ديدم شب است
ديدم آسمان پيدا نيست
پس کی آذر آمد و دی از دامنه گذشت؟!"

ديگر دير است پرنده‌ی پَربُريده به باد
اَبر آمده در عزای آسمان ما
دارد گريه می‌کند
من غمگينِ همين قاصدک‌های بارانی‌ام
که نمی‌پرسند
پس نشانی مسافرانِ شما از چه بابت است؟!
سنگين و بی‌سوال می‌وزد اين اضطرابِ مدام،
نه دی، نه آذر،‌ نه اردی‌بهشت
حتی بادهای خبرچينِ خسته هم نمی‌دانند
ما چه بوديم
چه گفتيم
چه کشيديم!

"من هم خودم يادم رفته است
مرغکِ شاخسارِ کدام صنوبر شکسته بوده‌ام
ديگر نمی‌توانم اين ترانه، اين تلخاب
اين گريه‌های ترسْ‌خورده ... حتی!
من برهنه‌ام
من هرگز اهل رفتن از اين زاد‌رودِ بی‌رويا نبوده‌ام."

چقدر همين گوشه‌ی آشنا خوب است
چقدر صبوری، سادگی، سکوت!
برگرديم به همان هير و ويرِ خرداد وُ
خيالِ آسمانِ آن بالا ...

ما می‌مانيم
چکاوکِ پَربُريده به باد!