پروانه ها وقتی که می سوختن

شال و کلاه کن آسمون خیسه
چترتوا واکن گریه بارونه
حال و هوای برگ ریزون چشمامو
پاییزم نمیدونه

پروانه ها وقتی که می سوختن
تقدیرتو دوختن به تقدیرم

می ری نمی دونی که دور از تو
دنیام چقد غمگین و تاریکه
دنیای من تاریک و غمگینه
بار جدایی خیلی سنگینه
هر کس که از حالم خبر داره
از شونه هام این بارو برداره

برای دیداری که اتفاق نمی افتد

حالا که رفته ای
سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی
که امسال بی تو گریسته اند
گریسته اند و بی تو نزیسته اند

حالا که رفته ای
بهانه ی خوبی است
برای باران
تا بیاید
کنار سفره بنیشیند
و بشقاب سوم را پر کند

حالا که رفته ای
گمان نمی کنم برگردد
پرنده ای که فقط
از دست تو دانه بر می چیند و
در کلمات تو پرواز می کرد

حالا که رفته ای
هیچ راهی
مرا به جایی نمی برد
در حافظه ام می چرخم
همه کلید ها را گم کرده ام

حالا که رفته ای
شعری می نویسم
برای گل های مریم
شعری می نویسم
برای مرگ
شعری می نویسم
برای دیداری که اتفاق نمی افتد

محمدرضا عبدالملکیان

حالا كه رفته ای

حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است

در حوالی همین باغ روبرو

هیچ نمی خواهد

فقط می گوید: کو کو …

محمدرضا عبدالملکیان

چراغ باش یا قایق نجات یا نردبان

Be a lamp, or a lifeboat, or a ladder

Rumi

چراغ باش یا قایق نجات یا نردبان.

مولوی