پيلگي

اين پيلگي زياد طول كشيده

شايد مردن قرار ماست نه پروانه شدن

اما خدا اين قرار ما بود؟ نبود

خدايا قرار را به بي قراري من مي خواهي؟ خودت گفتي صبوري كن

حالا بيا و خوب نگاه كن اين پيله خوب دورم را گرفته 

ديگر نفسي برايم نمانده دارم خفه مي شوم...

بيا و حكم به پروانه شدن بده

نگذار بخوانم:

زهستي نصيبم بود درد بي نهايت

چنان ني ندارم سرشكوه و شكايت

 

مادر

از مـــادر به ماه می رسم
از پدر به پروانه های پاییزی.
من از این جهان چاره ناپذیر
هیچ بهره ای نبرده ام جز کلمات روشنی
که عشق را دوست می دارند
که آدمی را دوست می دارند
که دوست می دارند را دوست می دارند.

حالا اگر ممکن است
مرا به عنوان پرستار ماه و پروانه
قبولم کنید....
معرف یک لاقبای من
حضرت حافظ است.

سيد علي صالحي