او آمده به خاطرش بي انكه كسي بداند

اما آمده و بي قرار كرده همه روزهاي رفته از ياد را

حالا اين بيقراري و دلتنگي امانش را گرفته 

و من دوباره دست و پا بسته آب شدنش را مي بينم

نه با آب چشم ميتوانم نه با آب جام

انگار بايد غرق شد در درياي غم 

ميدانم دوباره

او را

از ياد خواهد برد

گويي كه هرگز نبوده

كاش فردا بيايد و همه چيز از ياد برود